بعضي دختر خانم‌ها هم زن زندگي نيستند (48)

 

 

 

پدر و مادري كه تمام اميدها و آرزوهايشان در وجود يگانه پسرشان متمركز شده بود، با هم به گفتگو نشستند: مادر گفت روزها كه شما سركار مي رويد و من تنها مي مانم، آرزو مي كنم عروسي داشته باشم تا با او سرگرم شوم.
پدر هم موافقت كرد، و با پسر وارد صحبت شدند، مادر آرزويش را با پسر در ميان گذاشت، پسر هم از خدا مي خواست. دختر خانمي را شناسايي و از او خواستگاري كردند، ازدواج عملي شد و عروس خانم به خانه بخت آمد. مادر و پدر هم به آرزويشان رسيدند، خانه دو طبقه اي داشتند كه طبقه بالا را در اختيار عروس خانم گذاشتند. صبح ها مادر با عشق و علاقه خاصي، سيني صبحانه را بالا مي برد و با تلنگوري كه به در مي زد، عروس خانم را بيدار و دعوت به صبحانه مي‌كرد، آنها هم پس از صرف صبحانه، ظروف خالي را پشت در مي گذاشتند، تا مادر بيايد و آنها را ببرد، هر چند روز يكبار هم مادر مي رفت بالا و اطاق عروس خانم را جارو مي كرد، اينكار مدتها بلكه ماهها ادامه داشت، هنگامي كه مادر مشغول جاروكشي و تنظيم اثاثيه خانه مي شد عروس خانم صندليش را ميان هال يا بالكن مي زد و مشغول مطالعه مجله يا رمان مي شد، بعد از مدتها كم كم سر گله باز شد، مادر جسته و گريخته از اينكه عروس خانم جاروكشي اطاقش را وظيفه مادر تلقي كرده بود انتقاد مي كرد، روزي با شوهرش در اين باره صحبت مي كردند كه من آرزو داشتم، عروس بياورم كه دستي به بارم بزند و در كار خانه به من كمك كند، اين درست نيست كه من هر روز بالا بروم و اطاق عروس را جارو پارو كنم.
مرد او را دلداري مي داد و دعوت به صبر و حوصله مي كرد، و مي گفت جوان است كم كم به خود مي آيد؟ عروس خانم كماكان به روش خود ادامه و مادر هم هر روز بالا مي رفت لكن ديگر با اكراه اطاق را نظافت مي كرد. روزي مادر با لحن تندتري با شوهرش از تنبلي و بي توجهي و غرور عروس انتقاد مي كرد، باز هم پدرشوهر او را دعوت به صبر و تحمل مي كرد، عروس خانم از طريق استراق سمع، بگومگوهاي آنها را شنيد، و متوجه شد كه درباره او صحبت مي كنند، رفت پايين و مادر شوهر را مخاطب قرار داد و گفت مامان (بقول شوهرش) مشكلي داريد؟
گفت عروس جان بيش از چند ماه است كه من مي آيم بالا واطاق شما را نظافت مي كنم، ديگر خسته شده ام ، عروس سؤال كرد نظر آقا (منظورش پدرشوهر بود) چيس
پدر گفت من مي گويم باز هم صبر كن، تحمل كن، تا خودشان بخود آيند و متوجه شوند،
عروس گفت : همين؟ گفتند همين.
عروس خانم گفت: بنده هاي خدا زودتر مي گفتيد، تا مشكلتان را حل كنم، از اين پس يك روز آقا بيايند بالا و اطاق را جارو پارو كنند و يك روز خانم بزرگ! بله مشكل اينجاست كه عروس خانم ها هم زن زندگي نيستند.
او در خانه پدر ياد گرفته بود، اول صبح كيفش را زير بغلش بگذارند و به دنبال كار و بارش يا كلاس درسش برود وقتي هم كه به خانه بر مي گشت مادر نهارش را حاضر و آماده كرده بود و به اين دختر راه و روش خانه داري و شوهر داري را ياد نداده بود، طبيعي است چنين زناني نمي توانند مفهوم زندگي را درك و خانه و خانواده اي را اداره كنند در نتيجه دير يا زود با بچه يا بچه هايي كه در آغوش دارند، به خانه پدر بر مي گردند.
داماد هم كه توي ذوقش خورده، ديگر به دنبال زن و زندگي نمي رود و به عده بد بين ها افزوده مي شود. و باعث عبرت ديگران هم مي شود؟ اين خاطره را نوشتم تا مادراني كه دختر دارند، احساس مسئوليت كنند.