ازدواج جويبر با زلفا (50)

 

 

 

مرد سياه پوست و قصيرالقامه و زشت رويي به نام (جويبر) كه هيچكس از حسب و نسب و زادگاه او اطلاعي نداشت به محضر پيغمبر اكرم (ص) شرفياب شد و با اشتياق و علاقه كامل، از حضرتش تقاضا كرد، اسلام را بر او عرضه فرمايد: با گذشت اندك زماني، جويبر در پيشگاه حضرت پيغمبر (ص) از لحاظ ايمان و تقوي و پرهيزگاري، موقعيت ممتازي را اكتساب كرد، و حضرت هم به خاطر تأمين رفاه و حصول آسايش او مقرر فرمود، پوشش و احتياجات لازمه را در اختيارش بگذارند، و روزانه يك صاع (تقريباً سه كيلو) خوراك از محل بيت المال و اعانات مردم به او بدهند. براي اسكان او و ساير افراد غريب و بي خانماني كه مانند او بشرف اسلام نائل شده اند: در جنب مسجد النبي صفه اي بسازند، و لذا به همين مناسبت اين عده به اصحاب صفه معروف شدند .
روزي حضرت پيغمبر (ص) در نهايت مرحمت، جويبر را مخاطب قرار داد و فرمود: چه خوب بود همسري انتخاب مي كردي تا شريك زندگيت باشد. جويبر در نهايت ادب و احترام عرض كرد: كدام زن است كه حاضر شود به همسري من درآيد؟ زيرا من نه مال دارم نه جمال نه
حضرت فرمود: اين حرفها مربوط به زمان جاهليت است، در عصر ما همه مردم اعم از سفيد و سياه، قرشي و حبشي، عرب و عجم برابرند. همه فرزندان آدم هستند و آدم را هم خدا از خاك آفريده است.
سپس او را نزد زياد بن لبيد كه شريفترين مردم قبيله بني بياضه بود فرستاد و فرمود از قول من به زياد بگو زلفا دخترش را به عقد تو درآورد.
جويبر حسب الامر راه خانه زياد را در پيش گرفت، موقعيت به او وارد شد كه با جمعي از مردم قبيله اش دَرِ خانه نشسته بودند . جويبر پس از عرض سلام و تحيت، زياد را مخاطب قرار داد و گفت: من از طرف حضرت پيغمبر (ص) حامل پيامي هستم، كه ميل داري حضور اين عده و مي خواهي كناري رفته در خلوت پيام آن حضرت را با شما در ميان بگذارم؟
زياد كه ارسال پيام از طرف بزرگترين شخصيت جهاني را براي خود افتخاري مي دانست و حقاً هم افتخاري بود، خواهش كرد كه پيام را با حضور آن عده ابلاغ و بازگو نمايد .
جويبر گفت: حضرت پيغمبر (ص) پيغام داده كه دخترت زلفا را به عقد من درآوري .
زياد كه با در نظر گرفتن شخصيت و موقعيت اجتماعي خود، قبول اين پيشنهاد را نوعي ذلت و اهانت تلقي مي كرد با تندي گفت: ما انصار دختران خود را به اشخاصي كه هم شأن ما نيستند، تزويج نمي كنيم، برگرد عذر مرا بعرض حضرت برسان .
جويبر راه خود را در پيش گرفت و به سمت خانه حضرت رسول (ص) روانه شد ولي هنوز چند قدمي فاصله نگرفته بود كه زلفا از پيام حضرت و جواب تند پدرش اطلاع حاصل كرد. بلا تأمل پدرش را به اندرون خواست و از جريان امر پرسش نمود. زياد مطلب را بدون كم و كاست با او در ميان گذاشت، زلفا در اثر ايماني كه به خدا و علاقه اي كه به پيغمبر (ص) داشت پدرش را به تمكين در مقابل اوامر و فرامين حضرت وادار نمود، و لذا خواست كه هر چه زودتر به حضور حضرت پيغمبر اكرم (ص) شرفياب شود و ضمن عذرخواهي، آمادگي خود را جهت اجراي اوامر مباركش اعلام نمايد.
زياد كه به شدت تحت تأثير گفته هاي دخترش قرار گرفته بود، به حضورِ حضرت شرفياب شد، و با نهايت ادب و احترام، عرض كرد: جويبر پيامي از طرف حضرتت آورده كه من نه تنها به آن پيام جواب مساعد و موافق ندادم، بلكه لحن كلامم تا حدي تند بود، اينك شخصاً خدمت رسيده ام تا ضمن پوزش، بعرض برسانم كه: جويبر از لحاظ حسب و نسب هم شأن و هم سطح ما نيست، و در صورتي كه دخترم را به ازدواج او درآورم، موقعيت فاميلي و خانوادگيم دستخوش طعن و سرزنش قرار مي گيرد. حضرت پيغمبر فرمود: اي زياد، جويبر مردي مسلمان و با ايمان است، مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه و مرد مسلمان هم شأن زن مسلمان است. دخترت را به همسري او درآورد و از دامادي او ننگ مدار.
زياد حسب الامر جويبر را به دامادي پذيرفت و صداق و جهيزيه و هزينه عروسي را نيز شخصاً بعهده گرفت و خانه اي هم با تمام لوازم زندگي اشرافي در اختيارش گذاشت.
در اندك زماني جويبر با وضعي آراسته و لباسي كه شايسته دامادي آن عصر بود (آنهم دامادي كه با دختر يكي از اشراف ازدواج كرده باشد) در حاليكه خود را با بهترين عطرها معطر نموده بود، روانه حجله عروس، عروسي كه از لحاظ زيبايي مورد توجه جوانان شهر و از لحاظ حسب و نسب هم دختر يكي از بزرگترين اشراف قبيله خزرج كه از قبايل نامدار عرب بود، گرديد .
مشاهده عروسي به آن زيبايي و خانه اي با آن عظمت و شكوه و تجملاتي تا آن حد خيره كننده جويبر صفه نشين، جويبر غريب، جويبر بي كس و بي سرمايه را به شكرگذاري واداشت .
لذا گوشه اي از اطاق را اختيار كرد و تا صبح به نماز و عبادت پرداخت، چون صبح شد، به قصد اداء نماز صبح، راه مسجد را در پيش گرفت، زلفا هم وضو گرفت و به نماز مشغول شد .
صبحگاه كه طبق معمول زنها به حجله عروس رفتند و جوياي حالش شدند، زلفا جريان شب گذشته را براي آنها شرح داد و گفت: داماد جز نماز و عبادت به موضوع ديگري توجه نداشته است، شب دوم و سوم هم به همين نحوگذشت.
لذا زنها جريان را به اطلاع زياد رسانيدند، زياد به خدمت حضرت پيغمبر (ص) شرفياب شد و عرض كرد: يا رسول الله! امر فرمودي جويبر را به دامادي بپذيرم، پذيرفتم. وسيله زندگي مرفه و آبرومندي هم برايش تهيه و تدارك ديدم، ولي او به دخترم بي اعتنايي نموده و احساساتش را به شدت جريحه دار نموده است، گويي اصلاً تمايلي به جنس زن نداشته و يا فاقد غريزه جنسي و تمايلات نفساني است.
حضرت بلافاصله جويبر را احضار و مورد استيضاح قرار داد.
جويبر عرض كرد كه به شكرانه اين همه نعمت، رهايي از نوانخانه و دست يافتن به بهترين خانه و زندگي و ازدواج به بهترين دختران شهر روزها را به روزه داري و شبها را به شكرگذاري مصروف مي نمايم.
حضرت او را به مهرباني با همسرش امر فرمود و جويبر سياه پوست، جويبر بي نام و نشان، در سايه مساوات و تعاليم درخشان اسلام در كنار زلفا كه دختر يكي از رجال و اشراف عرب بود، زندگي خوش و مرفهي را آغاز و سرانجام هم در ركاب حضرت پيغمبر (ص) به افتخار شهادت نائل گرديد و سعادت ابدي يافت .